تبليغاتX
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شک نکن ....عشق واقعی فقط خداست
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
رسیدن به قرب و رضایت الهی ...  

 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 

پيامبر اكرم  ( ص ) مي فرمود :

 از خدا عافيت طلب كنيد ؛

 كه به بالاترين و بهترين فضيلت ها دست پيدا خواهيد كرد .

 

«« ليس لي في سواك حظ فكيف ما شئت فاختبرني

يعني مرا لذتي در غير تو نيست ؛

اي خداي من ، پس هر طور كه مي خواهي مرا آزمايش كن »»

 

زيادي محبت و شوق نسبت به خالق ،

چه بسا به گمان مي اندازد  بنده را كه بلا را طالب مي شود .

 بله هر كه جرعه اي از محبت خدا را بنوشد مست خدا خواهد شد؛

 و آن زمان هر چه از دوست رسد نيكوست.

درد باشد ؛ فراغ و جدايي باشد ؛

غم جانگداز  از دست دادن عزيزي باشد ؛

 دوري از خانواده  و وطن باشد و....

همه و همه براي كسي كه عاشق خداست

بايد خوش باشد

و هيچ شكوه و گلايه اي از معشوق خود نكند

و تازه شكر گزار هم بايد باشد.

و اينجاست كه اين شعر زيبا به كمكم مي آيد

اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي

پس حتي اگه سختي هم در زندگي به ما رسيد

بايد خدا را شكر كنيم و صبور باشيم

حتما صلاحيتي در كار است كه ما از آن بي خبريم

دوستان بيايیم به صلاحيتي كه خدا برای ما در نظر مي گيرد

احترام بگذاريم

من نمي گم دست روي دست بگذاريم و ببينم چي ميشه

نه!!!!

 ما بايد فكر كنيم ؛ 

 تلاش كنيم و نتيجه تلاش هايمان را به خدا واگذاريم

و هر چه خدا خواست به آن راضي باشيم

اگر واقعا خدا را دوست داريم

ما بايد با تمام وجودمون به خدا ثابت كنيم كه بنده ي او هستيم

مشخصات يه بنده چيه ؟

جز اينه كه بايد در مقابل پروردگارش سر به زير باشد

و خشوع داشته باشد

و اطاعت بدون چون چرا كند

بله ما بايد بندگي كنيم

نه اينكه فقط ادعاي بندگي كنيم

هميشه در اوج نااميدي دلمون به يه جايي ناخودآگاه وصل ميشه

و يه ندايي به ما ميگه صبر كن

عجله نكن

خدايي در اين نزديكيست كه به تو كمك مي كند

و چه زيبا بهمون كمك ميكنه تا از پس مشكلاتمون بربياييم

و تنها انتظاري كه از ما دارد اين است كه او را شكر كنيم

انتظار زيادي است ؟

آيا ما خدارو خوب شناختيم تا حالا؟

خدا يك واژه سه حرفي نيست

كه وقتي دلمون لرزيد به اون متوسل شويم

خدا دريايي است  كه براي دانستنش بايد در آن غرق شويم

من نمي خوام با لغات بازي كنم

ولي واقعاً چرا خودمون رو در اين دريا غرق نمي كنيم

غرق شدن در درياي دنيا يعني مرگ

ولي غرق شدن در درياي الهي يعني رسيدن به معرفت

ما بايد به معرفت برسيم

 تا بفهميم چيزايي رو كه تا حالا ازشون غافل بوديم

چرا تفكر نمي كنيم

لازمه بدونيد دوستان

من هيچكس نيستم جز يه بنده ي ساده

ولي خيلي دوست دارم به قرب الهي برسم

بياييد به هم كمك كنيم تا بيشتر به خدا نزديك بشيم

گاهي وقتا به خودم ميگم چرا دير به اين فكر رسيدم

كه خدارو بيشتر بشناسم

ولي بازم خدارو شكر ميكنم

كه اگر چه دير ولي باز هم اين فكر در من به لطف خدا القا شد

 تا بدانم كه بنده ي كي هستم و لااقل بندگي مو خوب نشون بدم

و آيا بندگي مو خوب نشون دادم تا حالا؟

همينا منو دلنگران مي كند تا بيشتر بيانديشم

و نوشته هايم را به روز كنم تا هم جوياي نظر شما باشم

و هم دلتنگي هايم را بنگارم

من نمي خوام برام نظر بزاريد دوستان

و بگيد خوب بود ؛

عالي بود

و از نوشته هام تعريف كنيد

چون اينا نوشته هاي من نيستند

اينا ذهنيات من نيستند

همه و همه متعلق به خداست

اگه خدا نمي خواست من الان نمي تونستم حتي سطري هم بنويس

شايد براتون  جالب باشه بدونيد كه من در دوران راهنمايي

 از تنها درسي كه مي ناليدم هميشه

و معدلم رو زمين ميزد همين درس انشاء بود

ولي يه دفعه در سال سوم راهنمايي

با خوندن يك صفحه از مجله راه زندگي

صفحه ي از دل تا قلم

توانستم انشايي بنويسم كه نمره ي آن 20 بشه

و البته الانم هيچ ادعايي دال بر نويسنده بودن خودم ندارم

ولي خدا خواست كه باور كنم كه ميتوانم بنويسم

و يكي از هدفهاي بزرگ من رسيدن به اين خواسته است

تا بتوانم روزي نويسنده اي بزرگ بشوم

و با نوشته هايم در راه رضاي خدا بنويسم

و همه ي اينا رو گفتم تا بگم

 بايد بيشتر فكر كنيم تا بهتر به عظمت خدا برسيم

و بتونيم بهتر بندگي خدارو  بجاي بياريم

بندگي خداي يكتا و بزرگي

كه ما را  دوست داره حتي بيشتر از خودمون

خدايي كه با دانستن عظمتش

بايد به خود بلرزيم و خشوع نشان بدهيم

من تنها وسيله اي براي نوشتن  اين مطالب هستم

تازه اگه توانسته باشم وظيفه ي نويسندگي مو  خوب نشون بدم

فقط خواهش ميكنم بياييد اگر با من هم درديد

اگه شما هم خواهان رسيدن به قرب خدا و رضاي او هستيد

بياييد به هم كمك كنيم تا بيشتر به خدا نزديك بشيم

بيشتر بندگي مون رو تقويت كنيم

اينكه با چه وسيله اي مهم نيست

مهم اينه كه ذهن من به تنهايي  گنجايش تمام فكر ها را ندارد

ولي مي دانم با كمك هم مي توانيم بيشتر بدانيم

بيشتر بيانديشيم

و بيشتر بندگي خودمون رو اصلاح كنيم

با تشكر از شما

شادي

پنجشنبه یازدهم مهر 1387
خوشبختی چیه ؟ ...  

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

سلام دوستان

به نظر شما خوشبختی چیه ؟

ولی لازمه بدونیم که :

خوشبختی فقط یه احساس است که کافیه آن را احساسش  کنیم

شده بعضی وقتا با دیدن یه صحنه در دلمون احساس خوشبختی کنیم

 همون احساس در واقع خوشبختی است.

و اما درس دیگری از مثبت اندیشی :

این روزها را رها می کنم تا بروم

خدای مهربان و رحمان فقط خوبی های این روزها را برایم نگه می دارد

 و مابقی را نا پدید می سازد

همینکه شب می شود و موقع خواب فرا می رسد

سر بر بالین می نهم و به خوابی عمیق فرو می روم

و قبل از آن برای روز موفقیت آمیزم خدا را شکر می گویم

به آسانی می آسایم

و می دانم که خدایم ذهن و تنم را شاداب و تر و تازه تر می کند

 و برای فردایی بهتر و زیبا تر آماده می شوم

من به خواب می روم اما خدای من بیدار می ماند

 تا مسائلم را با نظم الهی حل کند

 و مرا به موفقیت و شادمانی و توانگری می رساند.

امیدوارم همگی خوشبخت زندگی کنید

و سعادتمند باشید هم در دنیا و هم  آخرت

 

چهارشنبه دهم مهر 1387
عید سعید فطر مبارک ...  

 

بنام خداوند بخشنده مهر گستر

سلام دوستان

اول از همه عيد سعيد فطر ؛ عيد بندگي و رازو نيازهاتون مبارك باشه

مي خوام امروز يه پست كاملا متفاوت براتون بزارم

مي خوام از كليد اسرار براتون بگم

سريال كليد اسرار رو حتما همه ديديد

و ان شاالله كه درس هاي لازم رو هم از اين سريال گرفته باشيد

مي خوام ازيه سيده خانم بي ريا براتون بنويسم كه در همسايگي ماست

و دعاش خيلي زود مستجاب ميشه

اونقدر اين سيده دلش ساده و بي غل غش است كه هر چي بگم كم گفتم

و اين يه لطف كه ايشون در همسايگي ما زندگي مي كنند

واین افتخارماست که با ايشون رفت و آمد داريم

 و مي خوام در مورد خصوصيات مثبت اين خانوم براتون بگم و شفای پسرش

ايشون خودشون سيد هستند و شوهر خدابيامرزشون هم سيد بودند

 و كلا خانوادگي سيد هستند و قسمشون به جدم زهراست

 كه وقتي ميگه دل آدم مي لرزه

اين بانوي بزرگوار در سالها پيش شفاي پسر بزرگشو با يه دلشكسته از آقا ابوالفضل عباس گرفته بودند و الان وقتي از اون اتفاق برامون ميگه با اشك تعريف ميكنه و با يه صداي لرزون ميگه كه چطور آقا ابوالفضل عباس آمده بود تا به دل اين بانوي سيد راه بيان و نزارن ديگه اشك بريزه و شفا رو به اذن خدا براي پسر اين بانو به ارمغان بيارن.

بزاريد براتون اينطوري بگم تا بيشتر از اين اذيتتون نكرده باشم

اين بانوي سيد توي محل به زن آقا معروف هستند و اسمشون سيده زينب هستش

و شبي رو كه كليد اسراردر زندگي ايشون بوده براتون بازگو ميكنم

اول بدونيد كه زن آقا بعد از ازدواج چند سالي بچه دار نمي شدند و به گفته ي خودشون مادر شوهرشون خيلي سرزنششون ميكرده بابت اين مساله و ايشون از خدا هميشه مي خواستن تا به دعاش جواب بده و بچه دار بشه تا نخواد زندگي شون از هم بپاشه و خدا هم دعاشو برآورده ميكنه وايشون پسري رو به دنيا مي آورند كه يكي از پاهاش مشكل داشته و مثل يه تيكه گوشت بوده وازاونجايي كه مي ترسيده مادر شوهرش  سرزنشش بكنه بچه رو طوري نگه مي داره كه نزديك به چند ماه كسي از اين قضيه چيزي نمي دونسته و ديگه الان موقع راه رفتن بچه بوده و دير يا زود همه مي فهميدند كه بچه يه پاش مشكل داره تا اينكه  يه روز دلشو مي زنه به دريا و به برادرش قضيه پاي بچه اش رو ميگه و برادرش اونو دلداري ميده و كمي هم سرزنشش مي كنه كه چرا دير بهش خبر داده و اينكه بهش ميگه امشب برو خونه ات استراحت كن ولي فردا بيا تا با هم ببريمش پيش دكتر تا ريال آخر هزينه دوا و درمونش رو هم خودم مي دم و با اين حرفا سيده زينب راه مي افته و مي ره خونه اش ولي از اونجايي كه اين بغض چند ماه بوده كه گلوشو مي فشرده بعد از نماز مغرب و عشاء حسابي با دل شكسته گريه مي كنه و آقا ابوالفضل رو صدا مي زنه و ميگه چطوري طاقت داري من رو اينطوري ببيني وقتي كه منم سيدم  ؛ ميگه من شفاي بچه ام رو مي خوام و بعد از كلي گريه و زاري دلش سبك ميشه و مي خوابه تا اينكه نزديكاي اذان صبح متوجه حضور يك نور سبز در اتاقش مي شود و بي اختيار بلند مي شود و مي بيند چيزايي رو كه براش مثل خواب مي مونده و قادر به حرف زدن نبوده و تنها نظاره گر اين صحنه بوده كه  يه آقاي نوراني و سبز پوش كه با توجه به اينكه دو دست نداشته مي فهمه كه آقا ابوالفضل عباس بوده و كسي كه سفيد پوشيده بوده و به همراه او آمده بوده تا در اين كار همراهيش كند آخه قربونش برم كه دست نداشته و خلاصه اينكه سيد زينب مي ديد ه كه اون آقاي سفيد پوش با دستاش و طبق دستور آقا ابوالفضل عباس چطوري پاي بچه اش رو كه مثل يه تيكه گوشت بوده ا رو فرم مي ده به طوري كه خيلي زيبا انگشت هاي پا بوجود ميياد و بعد از اون با پنبه اي روي پارو مي پوشونه و رو به سيد ه زينب مي گويد : تا 3 روز در اين مورد حرفي نزن و به پنبه هم دست نزن ولي بعد از 3 روز مي توني بازش كني و با گفتن اين حرفا و در حالي كه سيد زينب ناباورانه فقط نگاه مي كرده و حتي كلمه اي هم قادر به حرف زدن نبوده مي بينه كه نور سبز از اتاق بيرون مي ره و اونجاست كه فرداي اون شب بيدار ميشه و با ديدن پنبه به گفته ي اقا ابوالفضل عباس گوش ميكنه و به كسي چيزي نمي گه و به خونه ي داداشش هم نمي ره تا اينكه بعد از گذشت 3 روز و باز كردن پنبه از پا ي  بچه اش و ديدن پاهاي شفا يافته ي پسرش با خوشحالي خدارو شکر میکنه و به بازار مي ره و كفشي تهيه مي كنه و با پوشيدن كفش به پاي بچه اش مي ره تا خبر خوش رو به برادرش بده و از نگراني درش بياره ولي بعد از ورود به خانه ي برادرش ؛ برادرش گلايه رو شروع مي كنه به سرزنش اون كه چرا به حرفش گوش نكرده و همون روز نيومده و سيده زينب حرفي نمي تونسته بزنه جز اينكه بچه اش رو بزاره زمين تا با پاهاش قدمي برداره و برادرش ببينه كه ديگه لازم نيست كاري بكنند و برادرش با ديدن پاهاي بچه ؛  كفش رو از پاهاش باز مي كنه و با اشك ميگه سيده زينب تو ديگه كي هستي و اينطوري يه غم بزرگ از دل اين بانوي سيد بي غل وغش بيرون مي رود.

و اين تنها يك  كليد اسرار در زندگي اوست .

در پايان لازمه بدونيد كه  سيده زينب با داشتن سني نزديك به 70 سال هنوز هم روزه مي گيره چون خدارو شكر از نظر بدني هيچ مشكلي دال بر اينكه مانع از روزه گرفتنش بشه نداره ؛ در حالي كه خيلي از جوان هاي حال امروز ما با داشتن سلامتي از زير بار روزه گرفتن در مي روند و ضعف و گرسنگي رو بهانه مي كنند.

با اميد به اينكه پست امروزم نيز مورد لطف شما واقع شود

يا نور يا برهان