بنام خداوند بخشنده مهربان
هنوزم باورم نمیشه که با پاهای خودم به اونجا رفته باشم!!!
جایی که ذره ذره ی خاکش جای پای شهدا بوده و خون پاکشون آذین بخشش!!
خدایا یعنی لیاقتش رو پیدا کردم؟
وقتی میان خاکریزهای یادمان شهداء قدم برمیداشتم بی اختیار اشک چشمانم را نوازش میداد
انگار بوی جبهه و جنگ ؛
بوی ایثار و از خودگذشتگی می اومد
بوی سربازی که روی چفیه اش دستش به سمت خدا دراز بود و نماز می خواند
بوی از جان گذشته ای که قلم و کاغذ به دست زیر صدای توپ و تانک و آتشبار برای خانواده دلنگرانش می نوشت آرامش دارد و لبخندش را به لب داشت؛ ناغافل از اینکه توپی آتشبار به سمت او می آید و قلبش رانشانه رفته !!!
حتما خواب میبینم خدایا
آخه اینهمه آرامش چطوری یه دفعه به دلم سرک کشید
ولی نه خواب نیستم تمام این لحظات و دیدنی ها در مقابل چشمانم است و تمام این گرمی اشک واقعیت داره
خدایا انگار تازه فهمیدم معنی واقعی زندگی چیه!!!
حس میکنم دوباره زنده شدم
بله من تا دیروز خام بودم و مرده ولی الان زنده شدم
شاید حرفام برای خیلی ها خنده دار باشه
ولی شنیدن کی بود مانند دیدن!!!
افسوس میخورم که چرا اینقدر دیر از خواب بلند شدم
از وقتی که دانشگاه قبول شدم از طرق مختلف به من پیشنهاد رفتن به مناطق جنگی داده میشد ولی به نظرم مسخره می آمد که بروم به این جور مناطق ولی تا خودم تجربه اش نکردم نشد!!!
خدایا شکرت که به من هم فرصت دادی!!!
حتی همین امسال هم خیلی اتفاقی و با یک توفیق اجباری به آنجا رفتم چون باید با خانواده ام همراه میشدم و خوب از قبل تدارک سفر دیده شده بود و نمی توانستم شانه خالی کنم.
و تازه آنجا بود که فهمیدم همینطوری هم نرفتم و در واقع با دعوت نامه ی شهداء قدم به این سفر پر خاطره گذاشتم.
سفری که تفکرم را تازه کرد!!!
خدایا چنان آرامشی اکنون در من موج می زند که تنها دلیلش را یافتن خویش میدانم
البته هنوز نتوانسته ام یافته هایم را تحلیل کنم ولی یقین دارم به زودی می توانم
حس میکنم دارم خودم رو میشناسم تا تو رو بشناسم
و این حس قشنگ رو تا به حال نداشته بودم و دوست دارم حفظش کنم خدا جونم
دوستان اینقدر این تجربه لذت بخش بوده برام که هنوز مبهوتم
آخه با واژه نمیشه از مناطق جنگی و کاروانهای راهیان نور نوشت
باید دید
باید لمس کرد خاک اونجارو
باید دید چه غربتی داره این خاک که دلهای آشفته رو آروم میکنه
فکر کنم هر کی دلش بی قراره اگه بره اونجا آرامش مییابد
البته اگه دعوت نامه براش صادر بشه
بزارید یه واقعت رو هم براتون بنویسم از این سفر و همین قضیه دعوت نامه :
البته این فقط یکی از هزاران دعوت نامه ای که باعث بیدار شدن دلی شده؛
دختری دانشجوی رشته پزشکی از استان کرمانشاه که بی باور به این سفر قدم نهاده بود وبادیدن اشک و گریه دانشجوهای دیگر آنها را مسخره میکرد و اگر راوی از مناطق جنگی صحبتی داشت مورد تمسخر قرارش میداد و حتی خاکی که از تربت شهدا برای تبرک به او دادند را به زمین ریخت و گفت :
- برید جمعش کنید با این تفکر احمقانه تون ، من که به این چیزا اعتقاد ندارم
و درست همان شب دختر گریه کنان در نیمه های شب در اتاق راوی کاروان را می کوبد و میگوید که در خواب شهیدی گمنام را دیده که با لحنی ناراحت به او گفته کی برای تو دعوت نامه داده که اومدی اینجا ؟ آخه هیشکی بدون دعوت نامه ما نیمیاد اینجا ؟ و تو چطوری و با دعوت کی اومدی نمی دونم!!
و اینجا دخترک از خواب بیدار شده و پریشان احوال میشود و با التماس از رئیس کاروان میخواهد که او را به طلاییه ببرند جایی که بسیار مسخره اش کرده بوده و در حالی که روزآخر بوده و باید به شهرشان برمیگشتند ولی مصرانه میگوید : یا من را به طلاییه ببرید یا من به کرمانشاه نمی آییم و همینجا میمانم و خلاصه اش اینکه می برندش به آنجا و می ببینند که چطوری خاک بر سر خودش می ریزد و به خودش میگوید که اشتباه کرده.....
شاید بعضی با خوندن این حرفا از نوشته ی من انتقاد کنن؛ منو مسخره کنن ولی اصلا مهم نیست چون خودم درک کردم این مناطق و غربت شهدا رو و حتی روز آخر سفر دلم برای ماندن بیشتر اصرار داشت و تنها با قول اینکه باز هم به اونجا می برمش آرومش کردم که برگرده
آخه بد جوری آدم رو به خودش می آورد این مناطق اگه طالب به خود رسیدن باشد؟ خب البته با توجه به محدود بودن دوره سفره نتوانستم تمام مناطق را ببینم به جز چزابه ، فتح المبین، والفجر، فاو و کرخه و دشت آزاد گان؛ خرمشهر ؛ آبادان، سوسنگرد، و ....
انشاالله سال بعد دوباره به این سفر خواهم رفت تا بیشتر لمس کنم خوشبختی رو
ولی حسابی دلم تنگ شده برای گرد و خاکی که بوی عطر خاصی داشت و بغضی که آدم رو آروم میکنه
برای هق هقی که به آدم آرامش میداد !!!
ما اونقدر غرق شدیم در مادیات که نمیدونیم دنیای زودگذر ما ارزش حرص و جوش خوردن رو نداره !!!
بهتره برای خواندن هدیه این پست به ادامه ی مطلب بروید
شکر خدا فراموش نشه
علی یارتون
خدا به همراهتون
... ادامه مطلب

