تبليغاتX
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شک نکن ....عشق واقعی فقط خداست
یکشنبه سی ام فروردین 1388
تداوم یک زندگی ...  
 

بنام خداوند بخشنده مهربان

سلام دوستان

 امروز براتون هدیه آوردم

یعنی دیگه نیازی نیست برای خواندن هدیه به ادامه ی مطلب بروید

همینجا هدیه و مطلب را  با هم می خوانید

مطلبی را دوستی برای من ایمیل کرده بود که دیدم خیلی زیباست و قابل تامل

به همین علت تصمیم گرفتم مطلب امروزم  باشد

باشد مورد لطف شما واقع گردد.

قابل توجه کسانی که بعد از ازدواج

عشق آتشین گذشته خودشان را فراموش میکنند

باشد درس عبرت بگیرند

و زندگی با عشق را از دست ندهند.

تداوم یك زندگی

این یک داستان واقعی است


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.

 اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.


اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان  شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و  می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.


فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود.

 با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای عشق جدیدم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!

برای لحظه ای با خودم فکر کردم:

خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به عشق تازه یافته ام هیچی نگفتم.

هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.


یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.

ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.برای  پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم.

بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت:

 ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم.

 نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم.

 معشوق جدیدم در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت:

 ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.

بیچاره دخترک جوان ( عشق جدید) انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.

یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید:

چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:

 از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...



درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره

ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم.

مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

 این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید

هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر

و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

در ضمن به خاطر این یادآوری(عشق پاک فراموش شده)

 شکر خدارو هم فراموش نکنید

با امید به اینکه  :

پایدار باشید در عشقتان

در پناه خدا

شنبه بیست و دوم فروردین 1388
داری به چی فکر میکنی؟هر چی باشه مثبت باشه ؛ یادت نره!!! ...  

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

دیل کارنگی :

آرزو قلابی است که هر چیزی را می تواند به جانب ما کشد.

فالکو ماتند :

هر کس هرگونه فکر کند ؛ همانطور خواهد شد.

له براون :

خود را به سوی ماه افکنید، حتی اگر به خطا بروید ، میان ستارگان خواهید نشست.

لئو بوسکالیا :

مشکلات را به چشم معجزاتی کوچک بنگر که همراه خود دانش و دگرگونی را به ارمغان می آورد.

دکتر وین دایر :

تنها افرادی از فرصتها سود می جویند که خود را شایسته ی احراز آن بدانند.

 

 

من همواره منتظر اتفاقات خوب در زندگیم هستم

خدایا امروز چه اتفاق خوبی در زندگی من خواهد افتاد که از آن  بیخبرم .

آری زندگی ما برگرفته از  ذهن ماست و تفکر ما!

و چه بهتر که با تفکر مثبت زندگی کنیم!و بابت این تفکر زیبا خدا را شکر کنیم.

و صبح به هنگام طلوع دلنشین خورشید لبخندی به لب بیاوریم و خدا را شکر کنیم از این بابت که روز دیگری را به ما هدیه داد تا زندگی کنیم و به انتظار اتفاقات خوب باشیم تا آخر شب.

 و هنگام خواب و با دعای شب که همان تشکر از خدا بابت سپری شدن یک روز دیگر به شادی بوده سر بر بالین بگذاریم و از هر گونه نگرانی بپرهیزیم که خدا خود نگهبان ماست .

واینگونه  به استقبال روزهای شادتر برویم.

به جای دلنگرانی برای فردا و فرداها باید در امروز زندگی کرد .

وبا شادی و خوشی و شکر گزار معبود یکتا بود که اگر نبود می بایست دلنگران بود.

یک قلب پاک از تمام معابد و مساجد زیبای جهان زیبا تر است!

یک واقعیت از مثبت اندیشی میگویم تا با یقین مثبت اندیش شوید:

دوستی دارم که بابت مثبت اندیشی خاطرات شیرینی دارد و اما یکی از این خاطرات شیرین :

دوستم تعریف میکرد که روزی به شدت نیاز به پول داشته و شرایط به گونه ای بوده که نمی دانسته چگونه پول را تهیه کند.دقیقا 30 هزار تومان نیاز داشته !!!

و بخوانید تا بدانید چگونه این 30 هزار تومان را تنها با مثبت اندیشی بدست آورد.

دوستم گفت از آنجایی که به مثبت اندیشی عادت داشتم و روزم را با لبخند و با حس دریافت خبر خوش آغاز میکردم. آن روز هم به انتظار نشستم و مثبت فکر کردم و به خودم تلقین کردم که یقینا 30 هزار تومان به دستم می رسد تا شب و چنین هم شد .

بله دوستان خوبم؛  دوست مهربانم ادامه داد که یکی از دوستانش که از قضا نزدیک به 2 سال ندیده بودش به دیدنش می آید و به عنوان هدیه تولد 2 سال پیاپی 30 هزار تومان ناقابل در پاکت گذاشته و به او می دهد.

بله حتی شنیدنش هم باور کردنی نیست ولی این واقعیت داره که با مثبت فکر کردن می توان به همه چیز رسید حتی به چیزهای غیر قابل دست یافتنی

و این با ایمان و یقین ممکنه..

همونطور که باید به خدا یقین  داشت نه حدس وگمان

پس امتحانش رو از دست ندید

 سنگ مفت؛ گنجشک هم مفت

البته سنگ برندارید یه وقت ؛ گنجشک بیچاره  رو بزنید

فقط مثبت فکر کنید و نتیجه بگیرید

راستش من خودم هم روزهایم را اینگونه شروع میکنم

و  به نتایج ارزشمند مثبت اندیشی رسیده ام

پس مثبت فکر کن و لذت مثبت اندیشی ات را ببر

یا علی

در ضمن بابت مثبت اندیش شدن  شما     

 یه هدیه ناقابل در ادامه مطلب منتظر شماست.

موفق باشید

در پناه خدا

 


... ادامه مطلب