تبليغاتX
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شُکر خدا رو فراموش نکنیم
شک نکن ....عشق واقعی فقط خداست
جمعه نوزدهم تیر 1388
بندگی ام را بپذیر گرچه ناچیز است ...  

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

 

امروز میخواهم در مورد بندگی خدا ی مهربان بنویسم با قلمی حقیر

ابتدا یه خاطره یا یه کلید اسرار می نویسم  تا بطن حرفم معلوم بشه

حدودا چند ماه پیش مادرم صبح برای خرید از خانه خارج شد و چند ساعتی گذشته بود که دلم شور افتاد انگار می خواست اتفاقی بیافته و من نمی توانستم کاری بکنم همش در دلم نوید بد بود که برای مادرم اتفاقی افتاده که دیر کرده این در صورتی بود که بار اولی نبود که مادرم برای خرید می رفت ولی هر بار این طوری دلم شور نمی افتاد.

در همین فکرهای بد دست و پا می زدم که به یکمرتبه صدای زنگ در را شنیدم و با شوق از اینکه حتما مادرمه به سمت در رفتم .با اینکه می دانستم مادرم خودش کلید داره و هیچ وقت در نمی زنه !!!

 در دلم نذر کردم که اگه مادرم بود نذرم رو ادا کنم.

 در را که باز کردم شوقم تبدیل به صورتی یخ زده شد .

پشت در کسی نبود جز بند ه ای نیازمند که تا به آن روز ندیده بودم

بانویی کاملا محجبه و با شخصیت که به سختی  وبا حیا گفت که نیازمنده

و من در آن لحظه مادرم را فراموش کرده و به کمک او شتافتم تا خدای مهربان را شاد کنم .

بعد از رفتن آن خانم ؛ به یکباره به یاد مادرم افتادم و اینکه خیلی دیر کرده

و باز شور در دلم ریخت و نمی دانستم چه کنم که

صدای باز شدن در را شنیدم و با دیدم مادرم از پشت پنجره به سمت او دویدم .

مادرم به محض دیدن من ؛ در باب کلامش گفت :

- خدارو شکر کن دخترم که امروز مادرت رو بهت برگرداند چون الان باید رخت عزا می پوشیدی

و من مات و مبهوت به حرفهای مادرم گوش سپرده بودم

مادرم گفت :

-  در مسیر برگشت وقتی که از خیابان رد میشده ، کامیونی با سرعت به او نزدیک میشه که درست به اندازه مویی در مقابل پایش می ایستد .

مادرم تعریف میکرد و من در دلم  خدارو شکر میکردم که حادثه ختم به خیر شده

چون اونطوری که مادرم میگفت ؛ صاحب کامیون هم نمی دونسته چطوری جلوی پای مادرم میخکوب میشه و مادرم از حادثه جان سالم به در می برد.

و من به یکباره به یاد آن بانو ی نیازمند افتادم وحدسم به یقین رسید

که بی دلیل نبوده که او از بین این همه خانه زنگ خانه مارا به صدا در آورد

و از مادرم پرسیدم :

 -  دقیقا کی این اتفاق افتاد ؟

و مادرم گفت :

- همین چند دقیقه ی پیش !!!

بله درست همون دقیقه ای  که من به آن بانو برای رضای خدا کمک کردم.

و اینارو گفتم تا اقرار کنم که هیچ اتفاقی بی دلیل نیست در زندگی ما

و کافیه بهش توجه کنیم تا به بصیرتش برسیم.

 واین تنها یکی از هزاران اتفاقی هست که درزندگی برای همه ی ما رخ میدهد

و البته ما بی تفاوت از کنارشان می گذرم.

و معتقدم باید در هر صورتی شکر خدارو به جای آورد

هم در سختی ها و مشکلات

 و هم در شادی هایی که نصیبمون میشه

 و باید یادمون بمونه از خدا هیچ طلبی نداریم که باید حتما وصول بشه

خدا خالق ماست و صلاح مارو بهتر میدونه

پس در هر موقعیتی که قرار داریم باید شکرخدارو فراموش نکنیم

در واقع خدا ؛ در دست ما سفته یا چکی نداره که وصول نشده باشه

و ما هم در حدی نیستیم که بخوایم از خداشکایت کنیم

که چرا این طوری آفریده شدیم و اونطوری نشدیم؟

این ما هستیم که باید حساب بندگی مون رو داشته باشیم تا یه وقت خالی نشده باشه

خداوند بزرگ ، حق آفریدگاریشون رو تمام و کمال  ادا کردند

ولی ما چی ؟

فقط میدونیم بنده هستیم و باید بندگی کنیم ولی بندگی رویاد نگرفتیم

گاهی وقتا از صحنه های که در بعضی فیلم ها می بینم خیلی ناراحت میشم

دیدید در بعضی صحنه ها شخصیت فیلم کم میاره سر خدا داد میکشه که چرا؟

این واقعا عذاب آوره !!!

ما حق نداریم روی پدر و مادرمون صدامون رو بلند کنیم

چون در حقمون خوبی های زیادی کردند

چون جوانی خود را به پای ما گذاشتنه اند

اما حالا به چه حقی روی خدای بزرگ و مهربان

که بسیار در حق ما خوبی ها کرده و میکند صدامون رو بلند می کنیم ؟

باید از خجالت آب بشیم!!!

خیلی هنر بکنیم باید درست بندگی کردن رو یا بگیریم

آیا  تا به حال به خدای خودمون  خدمت کردیم؟

منظورم این نیست که خدا به خدمت ما نیاز داره

نه!!

منظورم اینه که

  عبادت خدارو به خاطر خالق بودنش کردیم ؟

یا به خاطر خواسته هامون ؟

سوءتفاهم نشه دوستان ارجمند

تمام این حرفها به خودم است

چرا که هنوز از شرم و روسیاه بودنم نمیتونم سرم رو بالا بگیرم

و رو به آسمون دعا کنم

حس میکنم

باید اگه دست دعام بلنده به سوی آسمون ،

در عوضش  سرم پایین باشه و خشوع داشته باشم

یعنی در عمل هم نشون بدم که من بنده هستم

نه اینکه سرم رو به پهنای آسمون برسونم

و صدام گوش فلک رو کر کنه !!!

که چی؟

که نیاز دارم و خدارو صدا میزنم تا نیازم رو برطرف کنه!!!!

بله ما تنها بنده ی خدا هستیم که باید درست بندگی کنیم

ولی ما بیشتر از اینکه بنده باشیم

 ادای بنده بودن رو در میاریم

خدایا :

به من مجالی بده تا بنده بودن بیاموزم و بندگی ات کنم

تو بی نیازی و من نیازمند لطف و کرمت

تو مهربانی و من دلخوشم به مهربانی تو

دست بندگی من را بگیر و تنهایم مگذار که بی تو مأمنی ندارم

در این دنیا هر چه بدست آوردم

تنها اندک زمانی باعث دلخوشیم شد

و دانستم هیچ کس مانند تو دوستم نداشته و ندارد

و هیچ کس مانند تو به پایم نمی ماند

نه خانواده ام و نه دوست و آشنایم

و حتی همسری که با من عهد و پیمان ابدی می بندد

و فرزندی که از شیره ی جانم به او خواهم داد

و با من چیزی نمی ماند جز عطش یاد تو

و با خود وجبی از خاک دنیا نخواهم برد، جز اعمال نیک و بد خویش

به این یقین رسیده ام که دنیا محل گذر است

دنیا محلی است که نباید به آن دل ببندی

نباید از غمش سینه بدری

و از شادی اش سر از پای نشناسی

که همه و همه گذراست و آنچه می ماند بهای بودن با توست

واین حقایق را عمر گرانمایه به من آموخت

و این ندای جانم خواهد شد که :

با تو بودن خود نشان زندگیست

بی تو در دم جان دهم خود زندگیست

تو را بیشتر از پیش دوست دارم

و به بنده بودنت می نازم

ای مهربانترین مهربانان

و من می خواهم با تو بمانم

ای خالق وجود

ای بی همتا

و ای رحم کننده ترین رحم کنندگان

بپذیر بندگی ام را ،

 ای بی مانند

و بیاموز به من راه بنده بودن را ،

 ای بی نهایت

تا شرمسار از روز حساب نباشم

و با شوق ترک دنیا کنم!

تشکر از شما بابت وقت گذاشتن برای خواندن این مطلب طولانی

خب دوستان حالا که تا اینجا آمدید

یه سر هم به ادامه مطلب بزنید بد نمی بینید

 

 


... ادامه مطلب