مگذار تابلو کامل شود!
روزی شیوانا استاد روشنایی با جماعتی در راهی همسفر بود.مردی را دید که بسیار به آرایش ظاهری خود می رسید و دایم نسبت به زیبایی خود برای خانواده اش فخر می فروخت.
شیوانا دید که مرد با صدای بلند خطاب به زن و فرزندانش می گوید که اگر قدر او را ندانندو هر چه می گوید گوش نکنند,آنها را ترک کرده وتنها خواهد گذاشت.وقتی سروصدا خوابید شیوانامرد را کناری کشید و از او پرسید: "آیاتو واقعا می خواهی آنها را ترک کنی وتنها به حال خود رها کنی و بروی!؟"مرد لبخند شیطنت آمیززد و گفت:"البته که نه! من فقط می خواهم از ترس بدون من بودن حرفهایم را گوش کنند و ناز مرا بخرند!"
شیوانا سرش را با تاسف تکان داد و گفت:"این کار تو به شدت خطرناک است. تو با این کارت آنها را وادار می کنی از ترس و برای دفاع از خودشان هم که شده تابلویی بدون تو خلق کنند!"
مرز خوش سیما با صدای بلند شیوانا را مسخره کرد و در جلوی جمع سوال شیوانا را برای همه تکرار کرد و با طعنه گفت:"چه کسی به این مرد استاد روشنایی گفته است!؟او نمی داند که زن و فرزند من نقاش نیستند!!"
شیوانا آهی کشیدو سکوت کرد و هیچ نگفت.چندروز بعد کاروان به دهکده ای رسید.برای تامین آب و غذا مدتی توقف کرد و سپس به راه خود ادامه داد.شب هنگام مرد زیباسیما فریادزنان به سوی شیوانا آمدودر حالی که برسرو صورت خود می زد گت:"استاد! به دادم برسید.زن و فرزندانم مرا ترک کرده اند و گفته اند دیگر علاقه ای به بودن با من ندارند!همیشه من آنها را تهدید به ترک و تنهاییی می کردم و اکنون آنها این بلا را بر سر من آوردند.آخر آنها چگونه تنها وبدون من زیستن را برگذیدند!؟"
اهل کاروان گرد مرد خانه خراب جمع شدند وام را دلداری دادند. شیوانا مقابل مرد ایستاد و گفت:"به تو گفتم که مگذار آنها به خاطر ترس از فلاکت و درماندگی تابلویی بدون تو بکشند.در طول مدتی که تو با تهدید به رفتن,آنها را به آینده ای تاریک نوید می دادی,آنها را به آینده ای تاریک نوید می دادی,آنها در ذهن خود دنیایی بدون تو را دیدند و در آن دنیا نقش خود و شیوه های جدید زندگی را پیدا کردند. به مرور تابلوی زندگی با حضور تو رنگ باخت و تابلوی جدیدی که تو خودت باعث و بانی آن بودی و در آن حضورت دیگر ضرورتی نداشت,جایگزین شد.متاسفم دوست من!ترس و دلهره می تواند از هر انسانی یک نقاش بسازد و انسان عاقل هرگز کاری نمی کند که دیگران طرح نقشی بدون حضور او را روی تابلو زندگی خود بکشند!
برخیز و به توقفگاه قبلی برگرد و تا دیر نشده سعی کن در تابلوی جدیدی که آنها تازه کشیده اند,جایی برای خودت دست و پا کنی! البته الان دیگر اوضاع فرق کرده است و تو دیگر تا آخر عمر نمی توانی آنها را به رفتن خودت تهدید کنی!هرگاه چنین کنی آنها تابلویی را که الان کشیده اند مقابل چشمانت علم می کنند و می گویند:" خوب برو! بودن و نبودن تو در این تابلو یکسان است.!"
